پگاهان، شیرین سوار بر شبدیز عزم شکار می کند. ندیمان، سربند از سر می گشایند؛ قبا بر تن می کنند و همچون غلامان، پای در رکاب اسب، می نهند و شیرین را در شکار همراهی می کنند. آنان از صحرایی به صحرایی دیگر هم راه با هم می تازند؛ تا آن که شیرین یک باره سرعت می گیرد و همه را پشت سر می گذارد و از دیدگان، پنهان می شود. ندیمان تا شامگاهان به دنبال شیرین به جست و جو می پردازند ولی نشانی از او نمی یابند.