خسرو که می بیند شیرین متوجه حضور او شده و در برابر نگاه او راحت نیست، اگر چه همه حواسش پیش شیرین جا مانده، اما نگاهش را از او برمی گرداند و خودش را به نگریستن به دیگرجای مشغول می کند. شیرین هم دم را غنیمت شمرده، جامه بر تن کرده و سوار بر شبدیز به سوی مداین می تازد.