شب هنگام، خسرو کستی بر میان می بندد و در آتشکده به نیایش خداوند می پردازد. او دوش، چشم بر هم ننهاده است. خسرو را خواب می رباید. در خواب، پدربزرگش، انوشیروان، را می بیند که در برابر ِ اسب و تخت و غلام و چنگی ِ از دست رفته اش، رسیدن به چهار چیز را به او مژده می دهد: اسبی به نام شبدیز، دلارمی به نام شیرین، نوازنده ای به نام باربَد و تختی زرین. دیگر خسرو چشم بر هم نمی نهد. به گفت و گو با خردمندان می نشیند. او در پی آن است تا با رمز گشایی از داستان ها، نشانه ای از آنچه پدربزرگش در خواب به او مژده داده بود، بیابد.