ندیمگان، نومید از یافتن شیرین، به قصر مهین بانو باز می گردند و با اشک و آه آنچه را که رخ داده است، برای مهین بانو باز می گویند. مهین بانو، یاد از دست دادن برادر در دلش زنده می شود. همه منتظر فرمان او به پای ایستاده اند؛ ولی، او نه کسی را در پی شیرین می فرستد و نه خود برای یافتن او به راه می افتد.