شیرین به چالشی درونی گرفتار شده، از سویی، نگاه های مردی که در کنار چشمه به او می نگریسته، در دل او اثر کرده و از سوی دیگر نشانه هایی را که شاپور به او داده، در او نمی بیند. از طرف دیگر خودش شگفت زده شده است از این که اگر این مرد یار او نیست، پس چرا او را گرفتار خود کرده است. اما سرانجام، ندایی درونی او را قانع می کند که با یک دل نمی شود با دو دلدار نرد عشق باخت. پس سوار بر اسب، به امید رسیدن به خسرو، از چشمه دور می شود.