شیرین، شبی از مهین بانو برای رفتن به شکارگاه همراه با شبدیز، اجازه می خواهد. مهین بانو که از تندی و سرکشی شبدیز بیمناک است، از شیرین می خواهد تا افساری پهلوانانه بر سر اسب بنهد و او را رام خود کند؛ زیرا که شبدیزِ شبگون، هر قدر عزیز باشد، از برادرزاده اش که در زیبایی و درخشش، همچون بدرِ منیر است، گرامی تر نخواهد بود.