خسرو که پس از رنج بسیار به پادشاهی رسیده، حالا شاد نیست و دلش یاد شیرین کرده است و می بیند که نمی تواند غم زیردستان خویش را تاب بیاورد و از سویی حس می کند که پادشاهی و عشق با هم سازگاری ندارند و از میان این دو یکی را باید برگزیند. او ثروت و پادشاهی را زنجیری زرین می پندارد که پر پرواز او را بسته و او را گرفتار کرده است.