خسرو با شنیدن خبر درگذشت پدر، در زمانی خجسته، راهی مداین شد و بر تخت پدر نشست. چنان به داد کوشید که مردم جهان، دادگستری روزگارِ انوشیروان را از یاد بردند. پس از مدتی که از کارهای کشورداری آسوده شد و ملکت سامان یافت، دوباره دلش هوای شیرین کرد؛ اما خبر یافت که مدتی است شاپور او را به جای دیگری برده است. خسرو شگفت زده از گردش روزگار، با شبدیز غم دل را آرام می کند...