احمد شاملو، در دفتر شعری "در آستانه" شعری کودکانه دارد با نام "قصه ی مردی که لب نداشت". حسین قلی، مردی است که لب ندارد. برای همین هم نمی تواند بخندد. پس، به راه می افتد تا از چاه، حوض، بوم و دریا لبشان را به امانت بگیرد تا شاید با کمک لب ِ چاه، لب ِ بوم، لبِ حوض یا لب ِ دریا بتواند بخندد. سرانجام همه دنیا را می گردد و می فهمد بجز او، کسان دیگری هم هستند که لب ندارند؛ اما به خاطر نداشتن لب، غمگین نیستند؛ . پسته و انار لب ندارند ولی می خندند...